یکی از ... ها

حمیدرضا جوشقانی

اینجا زمان قرار است نگذرد - آقا پلیسه

اینجای 2  اینجا زمان قرار است نگذرد  وضعیت دوم

* هنوز نمی دونم کار ما در اینجا قسمتی از برنامه ی جامعه برای برقراری نظم ترافیکی هست یا ایجاد تاثیرپذیری کودکان در راستای اهداف روانشناسانه ی تربیت کودک در سطح جامعه

١) از یک ٢٠۶ آلبالویی،‌ مادری منو صدا می کنه تا به بچه ش بگم در صورت نبستن کمربند ایمنی، ماشین توسط شخص بنده جریمه خواهد شد. کودک همچنان در حالی که قطراتی اشک مبتنی بر امتناع از بستن کمربند روی گونه دارد، فقط به من خیره نگاه می کند. متوسط قدش به قدری کوتاه است که با ایستادن تمام قد روی صندلی جلو،‌ نوک بینی اش به وسط شیشه کناری می رسد.

بهش می گم : کسی شما رو جریمه نمی کنه. فقط اگه کمربندتو ببندی دیگه با سر نمی ری توی شیشه.

کودک از ترس شیشه کاملا متقاعد شده است،‌ ولی جریمه شدن ماشین کوچکترین استرسی را موجه وی نکرده بود.

٢) پای دستگاه تنظیم دستی چراغ راهنما وایساده بودم. از مسیر کناری یه دختر کوچولو (ازون جنس هایی که به تنهایی می تونن یه شهر رو به هم بزنن) شیشه عقب یه ماشینو داد پایین و منو تحت عنوان نام "عمو" صدا زد. با کنجکاوی رفتم کنارش. گفت : "عمو" من شعرتو حفظم !

بهش صادقانه گفتم : ببین ،‌ اون شعر یه خالی بندی وحشتناک بیشتر نیست. شبا که شما می خوابید،‌آقا پلیسه هم می خوابه!

در حالی که مادرش جلوی  خنده اش رو نتونسته بود بگیره، خودش دچار دوگانگی پیچیده ای شده بود. اینو چشم هاش خوندم که "مگه ممکنه؟"

(درباره ی شخصیت آقا پلیسه در پست دیگری خواهم نوشت)

٣) مادر و پدری بچه رو کشان کشان آوردن سمت من.

پدر بچه : آقا پلیسه بهش بگین اگه حرف بابا مامانشو گوش نکنه دستگیرش می کنین.

(توی پرانتز بگم که شخص خودم توی بچگی به شدت توهم اینو داشتم که پلیس های راهنمایی و رانندگی صرفا به خاطر داشتن کلاه مسخره! شون،‌ قابلیت های کامل تری از شخصیت پلیس دارند و همون ها هستن که با دزد ها خوب می جنگند و دستبند می زنن)

به بچه هه که با شرمندگی و البته ترس خاصی منو نگاه می کرد، یه چیز بیشتر نگفتم :

"هر کاری دوس داری بکن،‌ هیچ پلیسی هیچ کاری باهات نداره. قول می دم"

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

اینجا زمان قرار است نگذرد

اینجای 2   اینجا زمان قرار است نگذرد  وضعیت اول

*امشب شب عید قربان است. مردم در تکاپو هستند (مردم همیشه در تکاپو هستند، ولی تکاپوی شب های جمعه و تکاپوی شب عید هایی که قرار است فردایشان تعطیل باشد از جنس دیگری است). همه فارغ از کاری که شاید باید به آن اشتغال داشته باشند، دارند مسیری را برای رسیدن به هدفی جدید طی می کنند. این را از انبوه آدرس هایی که از من می پرسند متوجه می شوم. کسی از ترافیک سنگین خودرو ها نا راضی نیست.  همه در پی خوشی ها و لذت های این مسیر یا در فکر لذت هایی هستند که  در انتهای مسیر منتظر آن هاست.

کاری از دست من بر نمی آید، پدید آوردن لذت از آن جنس برای من فعلا غیر ممکن است، زمانی برای اختصاص دادن به لذت برای من وجود ندارد، فقط شاید بتوانم گوشه ای از لذت های آنها را در اعماق ذهنم تصور کنم و یا به لذت هایی فکر کنم که شاید اگر آدمی که الآن هستم نبودم می توانستم تنها یا با بهترین هایم انجام دهم.

  من فقط آن ها را نگاه می کنم و صد البته برای آنها خوشحالم.

در این لحظه است که یاد داستان معروف یک شخصیت داستانی در شب سال نو می افتم.

شاید امشب تنها تفاوت من با او در این بود که کبریت نمی فروختم.

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

اینجا زمان نمی گذرد

اینجای 1 - اینجا زمان نمی گذرد قسمت اول

بیدار می شوی

(اینجا بیدار شدن خود یک مقوله ی پیچیده است؛ قرار است 4 بیدار باشی، 4 و ربع نگهبان تکانت می دهد، 4 و نیم پاس بخش، 4 و چهل یکی از بچه های سرخیز و مهربان که در بیدار کردن بدون ایجاد سکته ی قلبی ناقص مهارت دارد، 4 و چه و پنج تخت های کمی سحر خیز تر از اطراف و اینجا س که با فریاد ارشد گروهان در ساعت 4 و پنجاه دقیق مبتنی بر اینکه "افسر نگهبان اومد" چنان کنار تختت می ایستی که گویا ساعت هاست منتظرش بوده ای)

تختت را مرتب می کنی

(اینجا تخت مرتب کردن مشتمل بر مراحلی است که مراتب آن، کم از پایان نامه ی کارشناسی ندارد؛ وسایل مورد نیازت یک عدد تخت دو طبقه و یک عدد بالش (البته تخت و بالش عناوینی جعلی است که ایجا به دو تکه ابر زهوار در رفته اطلاق می شود) ، دو ملحفه و دو تخته پتوی سبز رنگ است؛ با نظم و ترتیبی که نگارنده و خواننده ابدا حوصله ی آموزش و یاد گیری آن را ندارند، می بایست ترکیبی را فراهم نمایی که در لغت به آن آنکادر می گویند (البته یک روز در میان بحث بر سر این است که واژه ی آنکادر صحیح است یا آنکارد) ؛ این فرایند معمولا قبل از نماز صبح کامل نمی شود و قسمتی از اجرای آن به بعد از نماز واگذار می گردد)

برای نماز صبح آماده می شوی

(اینجا روند نماز خواندن کمی تا قسمتی متفاوت است، پیش از هر گونه کاری برای اعزام به سمت مسجد اینجا ، باید به خط شد ؛ به خط شدن روندی است که به صورت کاملا شهودی شما را متوجه این امر می سازد که کوچکترین اسبابی برای فراهم نمودن آزادی عمل وجود ندارد؛ برگزاری دعای سلامتی امام زمان در مسیر رسیدن به مسجد از کارهایی است که همه ی گروهان ها انجام می دهند (گروهان ها از واژگان مورد گیر یکی از دوستان و جدیدا نیز من می باشد) ، تداخل قسمت های مختلف دعا برگرفته از صوت منتشر شده ی هر گروهان در فضا امری عادی در فضای صبحگاهی اینجا تلقی می شود)

نماز تمام می شود و بر می گردی

(رویه ی خارج شدن از مسجد هم حتما برای خودش اصولی در قانون اساسی دارد، اینکه هر گروهان از هر گردان چگونه به چه ترتیبی و از چه دری خارج گردد و در کدامین قسمت فضای جلوی مسجد به خط شود ، از اصولی است که نادیده گرفتن آن ضربات جبران ناپذیری را به کلیت نظام هستی خواهد زد. بازگشتن پس از آمارگیری انجام می گردد. اینجا پس از محاسبات دقیق و کارشناسانه ای که از عهده ی هر شخصی ساخته نیست، صفوفی طراحی و سازماندهی شده که در زبان عام به آن "سازمانی" می گویند و جایگاه هر فرد در آن مشخص و معین می باشد و در صورت خالی ماندن جای وی در این صفوف 9 نفره، آمار خاندان و جد و آباد او بر ملا خواهد شد)

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خداحافظ

 

  میروم خسته و افسرده و زار

·                          سوی منزلگه ویرانی خویش          

·                               به خدا می برم از شهر شما

·                                   دل شوریده و دیوانه ی خویش

·                                        می برم که در آن نقطه ی دور

·                                              شستشویش دهم از رنگ گناه

·                                              شستشویش دهم از کله ی عشق

·                                             زین همه خواهش بیجا و تباه

·                                        می برم تا ز تو دورش سازم

·                                    ز تو ای جلوه ی امید مهال

·                             می برم زنده بگورش سازم

·                         تا از این پس نکند یاد وصال

·                           ناله می لرزد می رقصد اشک

·                                       آه بگذار که بگریزم من

·                                    از تو ای چشمه ی جوشان گناه

·                                             شاید آن به که بپرهیزم من

·                                                 بخدا غنچه ی شادی بودم

·                                        دست عشق آمد و از شاخم چید

·                                       شعله ی آه شدم صد افسوس

·                                  که لبم باز بر آن لب نرسید

·                               عاقبت بند سفر پایم بست

·                        میروم خنده به لب خونین دل

·                       میروم از دل من دست بدار

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

میوه

تابستون هیچی که نداشته باشه، من مریض این تنوع میوه هاشم.

حالت عادی در سراسر طول سال که میوه خواری تحریم هست، توی تابستون آدم واقعا گیج می شه بین این همه میوه چه کار کنه !

خداحافظ خانواده ی پرتقال و نارنگی و لیمو و بقیه ی فرآورده های اورنجی !

و سلام بر خانواده ی "لو" ها : آلو، آلبالو، زردآلو، هلو، شفتالو

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

مهندس !

مهندسی و مدیریت! ... 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً
۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴' ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱' ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین :بله، از کجا فهمیدید؟؟
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید.
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

من ! :-)

سلام !!!

چیزی برای گفتن نیست ؛ اینجا ها را ببینید :

اینجای 1

اینجای 2

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گرانی !

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانیست!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
ودروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت هر انسان !!

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

اصلیت

همان که هستی باش  .

جهان  ،  اصل را ستایش می کند .

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

تاریخ

در زمان های قدیم ،  شاه تیر اندازی می کرد.

در زمانه ی جدید گویا تفویض اختیار شده.

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ماجراهای من و طلایه داران این مرز و بوم !

اولین اردوی مدرسه ی راهنمایی طلایه داران !

با همراهی اساتید ارجمندم : علی روستاییان و وحید اسماعیلی

پارک فن آموز در یک کلمه خلاصه می شود : فیزیک ! اولین علم چرایی و چگونگی

ماجراهای من و طلایه داران این مرز و بوم !

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

قایم می کنی ؟! دارم واست !

چیزی که پنهان می گردد، به طرز فجیعی عیان خواهد شد.
نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

لحظه ی فرار

وقتی بهت می گن آرامشت رو حفظ کن،

دقیقا لحظه ایه که باید فرار کنی !

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یک مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آدمی . . .

به رگهاى دل این آدمى گوشتپاره‏اى آویزان است که شگفت‏تر چیز که در اوست آن است ، و آن دل است زیرا که دل را ماده‏ها بود از حکمت و ضدهایى مخالف آن پس اگر در دل امیدى پدید آید ، طمع آن را خوار گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آرد ، حرص آن را تباه سازد ، و اگر نومیدى بر آن دست یابد ، دریغ آن را بکشد ، و اگر خشمش بگیرد بر آشوبد و آرام نپذیرد ، اگر سعادت خرسندى‏اش نصیب شود ، عنان خویشتندارى از دست بدهد ، و اگر ترس به ناگاه او را فرا گیرد ، پرهیزیدن او را مشغول گرداند ، و اگر گشایشى در کارش پدید آید ، غفلت او را برباید ، و اگر مالى به دست آرد ، توانگرى وى را به سرکشى وادارد ، و اگر مصیبتى بدو رسد ناشکیبایى رسوایش کند ، و اگر به درویشى گرفتار شود ، به بلا دچار شود ، و اگر گرسنگى بى طاقتش گرداند ، ناتوانى وى را از پاى بنشاند ، و اگر پر سیر گردد ، پرى شکم زیانش رساند . پس هر تقصیر ، آن را زیان است ، و گذراندن از هر حد موجب تباهى و تاوان .

 

 نهج البلاغه

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یک روز . . .

یک روز . . .

با یک روز چه کار می توان کرد . . .

خدا گفت :

آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،

گویی که هزار سال زیسته است

و آن که امروزش را در نمی یابد،

هزار سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

حالا برو و زندگی کن !

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

حمیدرضا جوشقانی

کسی که می داند ضعیف است و همچنان قصد صعود به قله ای را می کند که می داند ورای ترانش است، نمی اندیشد؛
بلکه آهسته پیش می رود، گام های خیلی کوتاه برمی دارد و به جای اینکه بالای سرش را ببیند
هر از گاهی زیر پایش را نگاه می کند،
هرگز خودش را به زحمت نمی اندازد ، اما هیچگاه نیز نمی ایستد ؛
و بعد یک روز ناگهان می بیند روی قله ایستاده است
قله ای که اگر آن را از پایین دیده بود هرگز قصد نمی کرد فتحش کند

 ساموئل باتلر

 

نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

این وبلاگ متعلق به حميدرضا جوشقانی می باشد
نویسنده : حمیدرضا جوشقانی : ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم